شماره: 643 تاریخ: 1397/12/11 صفحه: 8
کـابـوس
کـابـوس

باد در را تا ته باز می‌کند. از لبۀ تخت بلند می‌شوم، می‌روم در را ببندم. چفت در را می‌اندازم. سوز از زیر در می‌آید تو. پردۀ پشت در را می‌کشم. می‌آیم دوباره لبۀ تخت می‌نشینم. دست آقاجان را می‌گیرم توی دستم. زن همسایه آمده به آقاجان سر بزند. نگاهم را از صورت او می‌چرخانم، می‌رسم به دو برادرم که روبه‌رویش نشسته‌اند. مجتبی با تسبیحش دارد ذکر می‌گوید و محمدحسن با اخم زن را نگاه می‌کند. حوصلۀ حرف‌های زن را ندارم. نگاهم را دوباره به چشم‌های بستۀ آقاجان می‌دهم. از جایم بلند می‌شوم و می‌روم توی آشپزخانه چای بیاورم. زهرا، زن مجتبی، بچه به بغل راه می‌رود. بچه از سر صبح بی‌قراری می‌کند. از خستگی دیگر نایی ندارم. کمرم از درد دارد تا می‌شود. با سینی چای برمی‌گردم توی اتاق. به زحمت جلوی زن خم می‌شوم. چای را می‌گیرم جلویش. دارد این‌بار با من حرف می‌زند، اما هیچ‌کدام از حرف‌هایش را نمی‌شنوم، فقط سرم را در جواب حرف‌هایش تکان می‌دهم و دوباره برمی‌گردم توی آشپزخانه.
محمدحسن را صدا می‌زنم. می‌آید توی آشپزخانه
- «داداش برنج خریدی؟»
- «تو این وضعیت برنج میخوای برای چی؟ یه‌چیز دیگه درست کنی نمی‌شه؟ بعدشم با کدوم پول؟»
نمی‌گذارد جوابش را بدهم، می‌رود توی حیاط. داد می‌زند: «من شام نمیام، می‌رم خونۀ خودم.»
یادم می‌آید اول ماه از آقاجان پول گرفت برود برنج بخرد. فکر کنم دیگر هم نخرد. آقاجان خودش از این اخلاقش خبر داشت و نمی‌دانم چطور این‌بار هم به حرف‌هایش اعتماد کرده بود. به آقاجان نگفتم، اما راستش حسابی از محمدحسن می‌ترسم. ولی فکر می‌کنم آقاجان خودش می‌دانست. یادم می‌آید آقاجان روی همین تخت نشسته بود و وقتی که می‌گفتم اگر او نباشد، من چه می‌توانم بکنم، در جوابم ‌گفت: «نگران نباشی بابا. خونه رو که به نامت کردم، واسه وقتی که نبودم. به مجتبی هم گفتم حواسش باشه؛ محمدحسن نمی‌تونه اذیت کنه. ایشاالله قبل این‌که من بمیرم، تو سروسامون گرفته باشی.»
صدای در می‌آید. چند لحظه بعد متعجب به زن روبه‌رویم نگاه می‌کنم. مولود است. بعد از این که آقاجان پسرش را که آمده بود خواستگاری، رد کرد، جواب سلامم را هم نمی‌داد. سلام می‌کنم. جواب نمی‌دهد. می‌رود گوشۀ اتاق می‌نشیند. می‌روم توی آشپزخانه چای بیاورم. مجتبی هم دنبالم می‌آید: «حوصله این زنیکه رو ندارم. میرم تا خونه برمی‌گردم. هیچی برای خونه نمی‌خوای؟»
- «نه داداش. خدا خیرت بده، فقط زود بیا.»
صدای مولود می‌آید. می‌گوید: «اومدم برای عروسی پسرم دعوتتون کنم. پدرتون که فعلا وضعیتش مشخص نشده، شما ولی حتماً بیایین.»
با سینی چای می‌روم توی اتاق. زهرا، گوشۀ اتاق با بچه نشسته است. سینی چای را جلوی مولود می‌گیرم. چایش را برمی‌دارد. با غیض نگاهم می‌کند. با زهرا شروع به حرف زدن می‌کند: «یک دختر رو براش رفتیم خواستگاری. ماشالا دختره کاریه. خونوادش هم می‌فهمن که دختر نباید تو خونه بمونه. دوروز دیگه که اینا نباشن هم، برای خودش بَده. حالا خدا حاجی رو براتون حفظ کنه.»
وقتی که دارد این حرف‌ها را می‌زند، دعا می‌کنم آقاجان واقعاً صدایش را نشنود.
نمی‌دانم چرا نمی‌رود. انگار زمان هم، کش آمده است. کاش زودتر برود. دلم این چند روز یک کمی استراحت می‌خواهد، اما انگار نمی‌شود. سرم گیج می‌رود. می‌روم توی آشپزخانه، همان گوشه‌اش می‌نشینم. زهرا هم کمی بعد می‌آید. صدای زهرا می‌آید: «چی شد فاطمه؟»
می‌گویم: «کاش زودتر می‌رفت.»
چیزی به من نمی‌گوید و دوباره برمی‌گردد توی اتاق پیش مولود. چند لحظه بعد صدای خداحافظی می‌آید. توان پا شدن ندارم؛ جلو نمی‌روم. صدای بستن در که می‌آید، کمی حالم بهتر می‌شود. زهرا، برایم یک لیوان آب‌قند می‌آورد و می‌گوید: «امروز هم یه‌ریز داری کار می‌کنی، مثل دیروز سرم لازم می‌شی؟»
چیزی نمی‌گویم. همان کنار چشم‌هایم را می‌گذارم روی هم. نمی‌دانم چندمین نفری بود که آمده بود. انگار تمامی ندارند. سرم آرام‌تر شده است. از جایم بلند می‌شوم. یک‌ساعتی از رفتن مولود می‌گذرد. ساعت الان، حوالی ده شب است. زهرا، گوشۀ اتاق کنار بچه دراز کشیده است. مجتبی هم درگیر عوض کردن سرم آقاجان است. قرار است اول مجتبی بیدار بماند؛ بعد جایمان را عوض کنیم. جایم را پایین تخت آقاجان می‌اندازم. مجتبی می‌گوید: «مگه جا تو اتاق نیست که تو باید همیشه وسط راه بخوابی؟»
به حرفش محلی نمی‌دهم، همان‌جا می‌خوابم.
از وقتی که مادر رفته است. هرشب کابوس می‌بینم. چندشبی از رفتن مادر گذشته بود. جایم را توی اتاق کناری انداخته بودم. دیدم آقاجان آمد. جایش را انداخت کنارم. آن‌شب هم با ترس از توی خواب پریدم، اما آقاجان کنارم بود؛ رفتم توی بغلش. از آن به بعد، اگرچه دیگر توی بغلش نخوابیده‌ام، ولی جایم را همیشه کنارش می‌اندازم. مجتبی که نمی‌داند. بعید می‌دانم جای دیگری خوابم ببرد.
از یک‌ربع ‌به ‌پنج بیدارم. درد کمرم فرقی نکرده است. روی سماور چای را گذاشته‌ام. حالا، می‌نشینم لبۀ تخت. خم می‌شوم صورت آقاجان را می‌بوسم. نمی‌دانم، به نظرم آمد، یا واقعاً پلکش تکان ‌خورد. کنار گوشش سلام می‌کنم. با دستمال نم‌داری صورتش را پاک می‌کنم. امروز قرار است محمدحسن، برود دنبال دکتر و بیاوردش بالای سر آقاجان. زهرا سفره را انداخته، منتظر است مجتبی از توی حیاط بیاید. هوا حسابی سرد است؛ یک ملحفه می‌اندازم روی آقاجان. مجتبی، در را باز می‌کند؛ سوز بدی می‌آید تو. صدای درِ اتاق آخری می‌آید که می‌خورد به دیوار. قبل از این‌که برسم، باد در را دوباره می‌کوبد. صدای رعد و برق می‌آید. از همان در، می‌دوم توی حیاط. قبل از این‌که باد لباس‌ها را از بند جدا کند، همه را جمع می‌کنم؛ می‌دوم تو. یک پشتی می‌گذارم پشت در. برمی‌گردم توی اتاق آقاجان. مجتبی، لبۀ تخت، جای من نشسته است، دارد با تلفن حرف می‌زند. صدایش می‌لرزد. می‌گوید: «نمی‌خواد بری دنبال دکتر، بیا خونه.»
زهرا، دارد گریه می‌کند. من را که می‌بیند، می‌آید بغلم می‌کند. پاهایم تمام توانش را از دست می‌دهد؛ همان گوشۀ اتاق می‌نشینم. نمی‌دانم چقدر گذشته است. محمدحسن، با یک عدۀ دیگر می‌آیند تو. مجتبی، هنوز جای من نشسته است. زهرا، می‌خواهد بلندم کند، تکان نمی‌خورم. نگاهم به جای خوابم کنار تخت آقاجان است که دارد زیر پای آدم‌ها لگد می‌شود. فکر می‌کنم بدنم دارد می‌لرزد. نمی‌دانم ناله هم می‌کنم یا نه. منتظرم آقاجان بیدارم کند. این‌جاها دیگر باید صدایم کند. چشم‌هایم را می‌بندم، منتظر می‌مانم؛ الان است که باید تکانم بدهد. می‌دانم چیزی نیست. الان است که آقاجان می‌گوید: «فاطمه بابا! فاطمه! پاشو بابا! داری خواب بد می‌بینی.» الان است که می‌گوید...